روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
قدم می زنم ...شانه به شانه ی تنهایی ام ...درختان توت سنگین ،خم ...آفتاب بعد از ظهر و پیرمردی که روی پله ی مغازه اش نشسته و چانه اش را روی عصایش تکیه داده وخیره شده به قدم های من ...انگار چیزی را دارم به خاطرش میاورم ...خدا کند اندوه نباشد...خاطره ی عشقی دور نباشد ...یادآور گمشده ای نباشد ... پس این حلقه ی اشک تو چشم هایش که پر از خاطره ی دلتنگی است نشانه ی کدام بغض کهنه است؟ ...کودکی بی هوا توپش را به سمتم می اندازد ...و مثل حادثه ی ناگهان بغض پیرمرد و سکوت قدم های من را می شکند ... همیشه چیزی شبیه همین شیطنت پیدا می شود که تنهایی آدم ها را بشکند ...شیطنت چشمی ،لبخندی...عشقی. و عشق شیطنتی که در اوج تنهایی به سراغت می آید و تمام تنهایی های دنیا را به دلت می ریزد ...تمام دلتنگی ها ...سنگین می شوی ...خم می شوی شاید شبیه همین درخت توت ...و اشک میریزی ...روز تا شب ،شب تا روز ...اما هیچ کس به سراغت نمی آید حتی شبیه همین رهگذر که خم می شود و دانه ی توتی را از روی خاک بر می دارد و فوت می کند و می چشد ... قدم می زنم ..قدم می زنم ...و می رسم به پیچک های سبز ریخته بر دیوار ...کدام عاشق ترند ؟! دیوارها یا پیچک ها ؟! یاد تو می افتم یاد خودم و یاد تنهایی که انگار او هم تکیه داده بر شانه های سخت دلمان ... . می دانی رفیق بدترین نقطه ی دنیا کجاست ؟ نقطه ای از زندگی که احساس کنی به هیچ کس و هیچ چیزی دیگر احساسی نداری ...نه عاطفه ای نه تنفری ...پوچ، خالی ...نقطه ای درست در مرکز خلا ...جایی که بین وجود داشتن و نداشتن مرزی نیست ...جایی که احساس کنی نه دوست داری یک قدم به جلو برداری و نه یک قدم به عقب ...بی تفاوتی محض !!! نه لبخندی جذبت می کند که همواره در قاب هر لبخندی ناگهان نیش زهرآگین ماری را تصور می کنی که زخم زدنت را انتظار می کشد و نه گریستنی به اندوه می کشاندت زیرا که اشک ها دیر زمانی است آیینه دل ها نیستند ...دست ها را دام می بینی و محبت ها را مرداب هایی که تو را به درون خودشان می کشند تا ببلعند ...نه " دوستت دارم " های رنگ باخته بیقرارت می کند و نه عشق های به هوس آمیخته " هوایی ات... بدترین نقطه ی دنیا جایی است که این روزها ایستاده ام ! وقتی که با آدم ها همدردی می کنی به جای بوسه سیلی ات می زنند وقتی که محبت می کنی محنت می بخشند .سنگ می زنند ..سنگ می زنند ...سنگ می زنند ...نمی شود خوب بود رفیق ! بد بودن هم از پس دل من بر نمیاید ... "رفیق" ...چه واژه ی نایاب از دست رفته ای است ...چه قدر درد دارد این کلمه وقتی که رفاقت و رذالت با هم آمیخته باشد به کدام شانه می شود اعتماد کرد و یک دل سیر گریست ؟ سیاه می بینم ؟نه !!! همان خاکستری محض است این روزها !خاکستری به گمانم وقتی میان رنگ ها زاییده شد که سپیدی ها چرک آلود شدند ...کم کم ...یادشان رفت روزی می درخشیدند ...این رنگ هم برایشان عادی شد و بعد همه خاکستری صدایشان زدند ! این روزهای خاکستری پاسخ دست هایی است که روزی به محبت فشردم ...پاسخ شانه ای که همیشه تکیه گاه بود نه آوار ...پاسخ چشم هایی که در اندوه شریک بود و در شادی شریک ...خاکستری ...خاکستری ...خاکستری ...هدیه ی ارزشمند ادم های دور و برم ! گله ای نیست .همیشه این رنگ من را به یاد قیصر می اندازد و دیوانه ام می کند ... در ارتفاع لحظه های تنهایی ام ،وقتی در اوج اندوه با هزار پرسش بی پاسخ گریبانگیر شده ام ...چشم های سپیدم را به تیرگی آسمان این روزها می بخشم و در بدترین نقطه ی دنیا ...پیراهن خونی این دل صد پاره را به اهتزاز در می آورم و فریاد می زنم: هی رفقای این حوالی سلام ! خانه ی دوست کجاست؟ این نامه را از بین تمام نامه های فروغ فرخزاد به همسرش پرویز شاپور انتخاب کردم .نامه ای پس از جدایی ...جدایی نه به معنای فراق ، بلکه پس از طلاق گرفتن این دو از هم .شاید دو دوست واقعی بودند اما نمی توانستند یکدیگر را خوشبخت کنند .روح آزاد فروغ با نگاه سنتی شاپور یکجا جمع نمی شد . پرویز عزیزم ساعت 10 شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید .در من نیرویی هست.نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پایبند شده ام .من اگر تلاش می کنم برای این که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه ! من معتقدم که زیر آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که تو را می بوسم فروغ *پی نوشت 1: این نامه انتخابی از کتاب «اولین تپش های عاشقانه ی قلبم» و رونوشتی از احساسات این روزهای من است ...روزهای خاکستری خاکستری خاکستری ...کاش زنده بودی فروغ ...تا برایت می گفتم که این روزها من هم شبیه تو بیش از همیشه بیقرار رسیدن چراغی در این تاریکی ...و داشتن پنجره ای هستم رو به ازدحام کوچه ی خوشبخت ! *پی نوشت 2 :زندگی را دوست ندارم ...فقط گریزی نیست جز این که باید تمام شود . برای تو نامه ای می نویسم ...دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟! حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟ پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟ هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ... این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود ... پی نوشت : دلم برایت تنگ شده استاد ...نبودنت درد بزرگتری است تا ندیدنت ! سال ها پیش حسرت می خوردم که ندیدمتان حالا حسرت می خورم که هرگز نمی بینمتان ! ...روزی که کتاب " دستور زبان عشق " را خریدم و شعر " سفر ایستگاه " را خواندم به یکی از دوستانم پیامک زدم که این آخرین کتاب قیصر امین پور است ...این کتاب عجیب بوی رفتن می دهد .اما هنوز باورم نمی شود که استاد ...قیصر عزیز ...رفتی و چه اردیبهشت ها که در فراقت سوختیم و چه آبان ها که در حسرت نبودنت گریستیم ...استاد امروز آرامگاهت را بعد از 3 سال رونمایی کردند ! خاک بر دهنم که بگویم مبارکتان ! این همه شهرت ! این همه ارزش گزاردن ! این همه ...کاش به جای شما من ساعت 3 بامداد سه شنبه 8/٨/86 مرده بودم ... کنترل تلویزیون را برداشتم تا دوری توی شبکه های مختلف بزنم شاید بلاخره چیزی برای تماشا پیدا بشود !تا چند دقیقه ای که چایی می خورم ، چیزی هم نگاه کنم .یکباره خیره شدم ...صحنه ای که در یک سریال خارجی در حال پخش شدن بود :منظره ای که همیشه تماشایش دیوانه ام می کند ...حسی شبیه بغض ...اندوه ...حسی مبهم ...چیزی شبیه عصیانی عجیب ...منظره ای از تاختن اسب های وحشی بود و جالب این جا بود که اسبی اهلی در کنار سوارکارش داشت به اسب های وحشی که آزادانه می تاختند نگاه می کرد .یکدفعه رم کرد ...بی طاقت شد ...می خواست خودش را به گله ی اسب های وحشی رها برساند که صاحبش مانع می شد ! همیشه از دیدن اسب های اهلی گریه ام می گیرد ...خصوصا اسب هایی که به آن ها زر و زیور می بندند و درشکه ای شیک می سازند و مثلا در اصفهان از مردم کرایه می گیرند تا با آن ها دور میدان امام را دور بزنند ! یادم می آید چند سال پیش هم که اصفهان بودیم تا مدتی از دیدن این درشکه ها و اسب های اسیر غمگین بودم ...اسب وحشی را افسار می زنند و دور میدانی آن قدر می چرخانند تا اهلی می شود ...آنقدر که خیال تاختن در دشت ها را فراموش کند .آنقدر که طبیعت وحشی خودش را ...مثل ما انسان ها ...انقدر در این روزهای سرشار از روزمرگی ...این دور مسلسل را تکرار می کنیم که تمام آرزوهای دور و درازمان را فراموش می کنیم .طبیعت وحشی مان را نیز ! آزادی مان را ...روحمان را به زنجیر می کشیم ...آن وقت به جسممان زر و زیور می بندیم ...آراسته راه می رویم ...تا زیبا و متشخص به چشم بیاییم ...وقتی که انسان های آزاد را می بینم ...آدم های دور از هر محدودیت ،هر تعلق دست و پاگیر ،هر زنجیری که ساخته از عشق باشد یا تنفر ...وقتی انسانی را با طبیعت رهایش می بینم یکباره حسی غریب درونم طغیان می کند حسی شبیه به رم کردن اسبی که ناگاه یاد روزهای وحشی بودنش بیفتد ...بعد یکباره یاد " زن " بودنم می افتم و یاد کتاب : « زنانی که با گرگ ها می دوند» و جمله ی خانوم دکتر کلاریسا پینکولااستس که : « ما موهایمان را بلند کردیم و با آن آخ که چقدر دلم می خواهد تمام گره های روحم را باز کنم ...هر جایی که دلم جا مانده برگردم و برش دارم و آزادش کنم .هرجایی که با نفرتی گره خورده ...هرجایی که عشق دست و پایش را بسته ...هرجایی که توی خاطره ای گیر افتاده و رنج می کشد ...دلم می خواهد تمام مظاهر تعلقات ...دلبستگی ها ...وابستگی هایم را نابود کنم ...از بزرگترین دلبستگی ها تا کوچکترینش مثل همین موبایل یا لب تاپ یا …حسی به سراغم می آید که بیقرارم می کند . مثل دیوانه ای که باید از تماشای ماه کامل دورش کرد ،شاید باید من را هم از دیدن اسب های وحشی رها دور کرد ...که دیوانه می شوم و این عصیان را گاهی فقط با اشک می شود تسکین داد ...مثل تماشای اسب های بزک کرده که تمام روز و شب خود را دور میدان امام اصفهان می گردند...هیچ کس چشم های غمگین آن ها را نمی بیند و مثل من که تمام زندگی ام را دور روزمرگی ها می گردم و ... می گردم ... روزها می گذرند ...در حوالی خاطرات قدیمی پیر می شویم...در غم از دست داده ها و اندوه نا یافتنی ها ...پیر می شویم و روز به روز به اندازه ی قد کشیدن یاس حیاط قدیمی خمیده تر و به اندازه ی ساقه ی نرم شمعدانی شکننده تر...گیسو سپید و دل سیاه،غصه ها انبوه و قصه ها بی شمار !...هزار و یک شب درد ...هزار و یک شب عشق ...هزار و یک شب اشک...هزار و یک شب فاصله...هزار و یک شب وداع...اصلا که گفته خورشید می تواند تاریخ سن ما را معلوم کند؟!وقتی که درد ،دل را پیر می کند.وقتی که خورشید این همه با درد های ما فاصله دارد...اصلا خورشید کجاست وقتی عاشقی در فراق معشوقش شب را تا سحر می گرید و رویای وصال بیقرارش می کند...خورشید کجاست وقتی دلی در آتش دلداری تا صبح ترانه ترانه شعر می سراید و واژه واژه می گرید ؟خورشید کجاست وقتی شباهنگام پروانه ای دل به شعله های شمع می سپارد و جان می دهد؟هزار و اندی سال داریم عزیز ..نگو هزار و سیصد و چندمین سال خورشیدی؟!...بگو هزار و چندمین درد را پشت سر نهاده ای.بگو تا برایت دردشمار زندگی را بگویم نه سال شمارش را. بگو چند نامه ی به مقصد نرسیده داری ...چ نسل ما نسل خشکسالی عشق است ...دیگر نه کسی پنجره های رو به کوچه باغ را می شناسد و نه کوچه های مهتابی و نه اضطراب انتظار را کشیدن و نه هزار و یک شب گریستن را ...سال هاست که عشق را به خاک سپرده ایم .نمی دانم کجا ...کی ...اما می دانم اولین بار که هوس هایمان جامه ی عشق به تن کرد...روزگار مان سیاه شد ! اگر نه پس با این همه عاشق ومعشوق زمانه ی ما ،پس چرا نام هیچ کسی در شمار عاشقان ثبت نمی شود ؟ بگذریم ...که جوانی های مان می گذرد ...پیر می شویم ...و تاریخ حتی در حاشیه ی پوسیده ترین روزشمارهایش...نامی از ما را به یادگار نخواهد نوشت ... نه در شمار عاشقان نه در شمار قهرمانان ...نه در شمار ...نمی دانم...دردشمارهای دل من را جز من ، کسی خواهد خواند ؟! هزار و اندی سال دارم و هزار اندی سکوت و درد به دنبالم : پیر شدم ! پا به پای دردهایی که بزرگ شدند خشکیدم با تک تک گلدان هایی که بوی تو می داد لحظه هایم سیاه شد گیسوانم سپید در این جنگ نا برابر با پیراهنی خاکستری تر از همیشه ایستاده ام کنار همان پنجره ی دیدار ، در اندوه دستان تو که روزگاری به سویم بوسه ای فرستاد ... لیلی 5/4/89 کسی دارد خودش را به پنجره می کوبد ...کسی صدایم می زند ...خودم را به پنجره می رسانم ... می گشایمش ... باران می بارد ...و من دوباره اشک هایم را به گردن آسمان می اندازم .نمی دانم روزی دست های من نیز مثل دست های فروغ سبز خواهد شد ؟ در میان همهمه های باد و باران ...یک نفر صدایم می کند ...چشمی نیست ...رهگذری نیست ...و حتی رد پایی به چشم هم نمی آید ...خوب می دانم که روزی از این همه دلتنگی دیوانه خواهم شد ...و آن صدای مبهم ناشناس تا همیشه خود را به من نشان نخواهد داد ...خوب می دانم که سهم من زندگی تنها صدایی و گذری است ... پنجره ها تکان می خورند ...کسی دارد خودش را به شیشه می کوبد و اشک هایش برگونه های سرد و خشک پنجره جاری می شود ...سراسیمه می دوم ...پنجره را می گشایم ... کسی نیست ...چشم هایم را می بندم ...اشک و باران دوباره تنهایی ام را پر می کنند ... قرار نیست تاب بیاورم این نامربوطِ ممکن زندگی را که دیگر از شیرین های کنار و کرانش دلم به هم می خورد در این اوقات تنها به این دلخوشم که راه می روم و راه می روم و راه که پیاده گز می کنم مسیر دشوار و پر سنگلاخ بودنِ ناروشن را و نابود می کنم یکی یکی نام و نشان هر چه مهر و مهربانی را در این خشکسال عشق در این برهوت بی پناهی در این ... مجتبی معظمی پی نوشت 1 :هفته ی گذشته شمال بودم .ممنونم که سر می زدید و ببخشید که نتونستم پاسخ بدم .
پی نوشت 2 : بهترین خاطره م در این سفر 3 ساعت خلوتی بود که با دریا داشتم .شب ساکت و به یاد ماندنی بود .
پی نوشت 3: سه تا از عکس هایی رو که از دریا گرفتم براتون گذاشتم البته سایزشون رو کوچک کردم تا آپلود بشوند .
پی نوشت 4 :و خاطره ی بدم این که از رو دوچرخه پرت شدم ! و شانس آوردم زنده ام ! آرتیست بازیم گل کرد و از روی یک شیب تند با سرعت زیاد دوچرخه سواری کردم ...انتهای شیب باید می پیچیدم از کنترلم خارج شد ترمز دوچرخه نگرفت و پرت شدم رو زمین! حالا نصفه بدنم ضرب دیده و کبود شده اما به هیجانش می ارزید !!! میگید نه ؟ امتحان کنید !!! خیلی چیزها را به تو مدیونم ...به گذشتن ات ...به این که اگر در لحظه های بی کسی و اندوه و تنهایی نمی گذشتی چقدر زندگی سخت و نا ممکن می شد .اگرچه گاهی در لحظه های سرشار از عشق و خوشی و بی دردی دوست داریم دیر بگذری ...گاهی التماست می کنیم که کاش اصلا نگذری ...اما بهتر که تکرار شوی تا اصلا نگذری و در این روزمرگی ها دچار سکون باشی ! گاهی بعضی خاطرات و اتفاقات را که مرور می کنم با خودم می گویم چقدر مدیون توام ! چه دردهایی که با گذشتن ات برام قابل تحمل تر شد و چه روزهای بدی که اگر قرار بود در آن لحظه ها بمانم نابود می شدم !خیلی ها شکایت داریم از زود گذشتن ات ... این روزها خوشحالم که برای دوست داشتن ...برای عشق ...و برای خیلی از حقیقت های دیگری که امروز جز نامی از آن ها باقی نمانده و آدم هایی که گاه از سر بیکاری عاشق می شوند و بی گاه از سر بی خیالی فارغ ! خوشحالم که هنوز به عشق ایمان دارم ! به معجزه ی مسیحایی تو ! به آرامش بودنت ! و هنوز چشم هایت من را به یاد آسمان می اندازد ! خوشحالم که اگرچه زمان می گذرد، تو هنوز تنها کسی هستی که از این غربال نه خاکستر و سنگ ...چون جواهری با ارزش مانده ای ! خوشحالم که زمان می گذرد و غربال می کند !تنها "عشق" در گذر زمان جان می گیرد و نمی میرد ! و تو می مانی ...زیرا که "عشق" ماندنی است ....
پی نوشت : یکی از نوشته های قدیمی ام به نام : " آدم ها عاشق که می شوند " ( http://m_gahanbakhsh.persianblog.ir/post/171/)جز نوشته های برتر هفته در پرشین بلاگ انتخاب شده و از آن جایی که در صفحه اول پرشین نمایش داده می شود دوستان زیادی به همان پست سر می زنند و آن جا نظر می گذارند .از همه سپاسگزارم و چون اون پست قدیمی هستش تصمیم گرفتم در این پست از همه تشکر کنم . دوست خوبم منیژه ی عزیزم ما زن ها همه مادریم عزیزم ! که بارها با تک تک دردهای زن بودنمان در تنهایی مان متولد می شویم و گاه حتی می میریم ! اما هم تولدمان بی صداست و هم مردنمان ! قرن هاست که تقدیرمان چنین بوده ! دستت را به من بده و بر خیز ! و تردید نکن که تو مادری !رسالت تو زیبا زیستن توست ! برخیز عزیزم و به آینه نگاه کن ! تا هزاران نوزاد در راه را ، در چشمانت ببینی که هر لحظه در هر شادی و غم انتظار تولد می کشند ! وقتی که مرا شاد می کنی آن لحظه تو مرا متولد کرده ای ! وقتی که به نیازمندی کمک می کنی آن لحظه تو او را متولد کرده ای ! وقتی که اثر هنری می آفرینی تو آن را متولد کرده ای ! و وقتی به همسرت شوق زیستن می بخشی تو او را متولد کرده ای...مهربان من...تنها تولد، زادن انسانی دیگر نیست...تو هر روز...هر لحظه...می توانی انسان های بسیاری را تولدی دوباره ببخشی...برخیز...اندوه بس است ! من و تو وقت زیادی نداریم که عمرمان را به افسوس از دست داده ها سپری کنیم ...صورت افسرده و پریشانت را در این آینه بشکن ! بشکن این آینه ی زنگار گرفته را ! تو مادر همه ی آدم هایی هستی که در تولد دوباره شان درد کشیده ای ...عزیز من ! ما ...مادر همه ی لحظه هایی هستیم که به پای عشق رنج برده ایم و این عشق گاهی همسر است گاهی فرزند و گاهی...فرقی نمی کند...چه کسی می تواند بگوید درد مادر شدن سخت تر است یا درد عشق کشیدن ؟ ...و کدام یک جان زیباتر و با ارزش تری را خلق می کند ؟ ...تو می توانی بگویی ؟ درد ترا شاید درخت تازه شکوفه زده ی بهار می داند که بادی نابگاه بارانی تند شکوفه اش را به زمین می اندازد و داغ می بیند ! اندوه مخور دوست من ... این دردها آتشمان می زند اشک می ریزیم و روحمان صیقل می خورد ... سال نامه ی دردیم ما ! اگرچه نیامده رفت ... بیا بوسه ای نثارش کنیم و به دست باد بسپاریمش ! مثل شکوفه ی نورس گیلاس که نشکفته باد او را برد . اما بهار در راه است ... جوانه می زند در جان تو دوباره زیبایی دیگر شکوفه ای دیگر ... و تو همیشه بوی بهار می دهی ... 21/5/88
کسی خم نمی شود روی گونه های تو و دلیل اشک هایت را نمی پرسد ...چشیدن این اندوه را اولین و آخرین مشتری خود عاشق است ...بغض ثانیه های سنگین فاصله و شانه های خیالی یک رویا که سایه به سایه ،همه جا کنارت قدم می زند از خانه تا بازار تا شلوغی کوچه و خیابان تا ...حتی صف شلوغ نان و تهیه خوار و بار ...سایه ای که شب، ماه سقف اتاقت می شود و روز پروانه ای که خودش را به پنجره می کوبد ...بهانه ای که بی هوا خودت را به پنجره برسانی ...درخت و باد و باران و آسمان را بهانه کنی تا کسی چشم انتظاریت را نفهمد ...تا کسی نفهمد وقتی می گویی انگار باران می آید خبری از باران نیست تو نم اشکت را می خواهی پنهان کنی یا اگر می گویی چه بوی دارند این درخت های شمشاد ...کسی نفهمد باد بوی پیراهن یوسفت را آورده است ...نباید کسی بفهمد عاشقی ...سال هاست که همه چیز و همه کس را بهانه ای کرده ای ...تا بی بهانه بغضت را فرو بخوری و تنهایی ات را بیندازی گردن روزگار بی مراد و تقدیر ناگزیر ...بعد هم خودت را به دامن باران بیندازی و شیون کنی و شیون کنی و شیون کنی ...

برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد .من می خواهم زندگی ام بگذرد .من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم .پرویز حرف های من نباید تو را ناراحت کند .امشب خیلی دیوانه هستم .مدت زیادی گریه کردم .نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم .تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند .مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم .پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل ادم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم .کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند .کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند ...آخ تو نمی دانی من چقدر بدبخت هستم .من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم .من خیلی تنها هستم .امروز خودم را در آینه تماشا می کردم .حالا کم کم از قیافه خودم وحشت می کنم .آیا من همان فروغ هستم همان فروغی هستم که صبح تا شب مقابل آینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود ؟ این چشم های مریض،این صورت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ ...پرویز جانم استقامت کار آسانی نیست .ناامیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام ...اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم .می خواهم بروم گم شوم .دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم .یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید .بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم .بلکه از این راه به آرامش برسم .اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر ان خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهرهایشان با رویاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته شان را نشخوار می کنند ...آرزوی من خوشبختی توست و دوستت دارم .
برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارم نشسته باشی ! برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنم نباشد و هزاربار پیراهنم را بوییده باشی !

احساساتمان را پوشاندیم ،اما هنوز هم طی روزها و شبهای زندگی مان ،سایه ی زن وحشی از پشت سر اغوایمان می کند ...»
ند نامه که به صندوقچه ات ماند و به راز سر مهری ناگشوده. بگو تا دردنامه ی زندگی را بنویسم نه سال نامه را ... تاریخ دل مارا چه کسی می نویسد ؟ وقتی که من نه لیلی ام که مجنونم بیقرار روزهای فراق مشق نامم کند و تاریخ او را قهرمان عشق .نه شیرینم که بیستون را فرهاد به نامم تیشه زند و خسرو فاتح تقدیرم شود ...این روزها آدم ها گاهی هنوز بر سر عشق شان می جنگند ...اما کدام عشق ما آن قدر می ارزد که تاریخ ثبتش کند ؟! تاریخ دل ما را چه کسی می نویسد ؟ نه عزیز دیگر زمانه ی ما زمانه ی عشق نیست . که در درد شمارهای عمر ما قرن هاست که عشق جایی ندارد ... دور افتاده ایم ...
باد خودش را در آغوشم می افکند و گیسوانم را پریشان می کند ...می گذارم صورت خیسم را نوازش کند ...باران می گیرد و آه ...که دلتنگی همیشه دامن من را! دستم را به سوی آسمان دراز می کنم و قطره های باران را در آغوش می کشم مثل چشم انتظاری که مسافر هزار ساله اش را ! 
دریا خشمگین و طوفانی ...و خالی از هر شناگر و قایقی بود ...شتاب گرفتن موج ها ...به ساحل رسیدن ...سر به سنگ زدن و نیست شدن ...شبیه حال دل خودم بود ...
از پیر شدن ...از دست دادن خیلی چیزها ... سخت است ببینی روز به روز به تارهای موهای سفیدت اضافه می شود و چین و چروک های چشم هایت خبر از کم شدن فرصت و آماده شدن برای رفتن می دهد ...خیلی سخت است که ببینی هفته ها ...روزها ...و حتی سال ها چقدر سریع و بی محابا می گذرند و هیچ اختیاری برای نگه داشتن حتی یک ثانیه را برای خودت نداری ! این روزها خوشحالم که زمان می گذرد ...دوستی هایی که رنگ می بازند و دوستی هایی که هر روز در گذشت زمان ثابت تر و پر رنگ تر می شوند ! خوشحالم که زمان می گذرد و خیلی از اتفاقات و آدم ها از غربال زمان ناخواسته عبور می کنند ! عشق ها محک می خورند ! آدم ها محک می خورند ! سیاهی هایی که سپید می شوند و سپیدی هایی که سیاه ! وقتی خاطرات را مرور می کنی درست در شرایط خاصی فکر می کردی این لحظه آخر دنیاست و من نمی توانم نمی توانم از این خاطره بد ...اتفاق بد ...عبور کنم ! اما لحظه ها تو را در آغوش می کشند و با سرعتی که شاید شبیه عبور یک کابوس تلخ ...یک رویای آشفته ی شبانه باشد تمام می شود جز خاطره ای کم رنگ چیزی نمی ماند !
زمان فرصتی برای محک می دهد ! 
| Design By : Night Melody |
